مده رنجم که می دانی... شکسته قلب من دربازی بی رنگ رسوایی همان اول تو را دیدم به خود گفتم:
تویی پایان این دنیای تنهایی و مرغان نگاهم را هوا کردم. تورادر دل صدا کردم؛ نشستم بر سر راهت که
باز آیی لباس عشق پوشیدم و با یک دسته گل در آن شب مهتاب... نشستم در سر راهت به آغوشی
که بگشایی تورادیدم که می آیی ولی با همدمی دیگر دلم لرزید... لبانم خشک شد... گل های لرزان بر
زمین افتاد. شکست آن قلب بی تابی که می پنداشت با مایی... اگر دنیا نمی داند که من غمگین تر از
غم های دنیایم بیا یک لحظه با من باش
که من تنهاترین تنهای تنهایم
نوشته شده توسط هلیا در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 15:5 |
لینک ثابت |